مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

532

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

اشرم كه با فيل آمده بود ، آهنگ خرابى داشت / اما رويگردان شد و سپاهش شكست خوردند / پرندگان بر ايشان فرو ريختند سنگ / چنان كه گويى ايشان سنگسار شدند . و در عام الفيل پيغامبر ( ص ) زاده شد و انوشروان پادشاه بود و بر حيره نعمان بن منذر پادشاه بود . چون ابرهه هلاك شد فرزندش يكسوم بن ابرهه به پادشاهى رسيد و او ريحانه دختر ذى جدن همسر ذى يزن را كه ملقب به ابو مرة الفياض بود غصب كرد و به زنى گرفت و آن زن از ذى يزن ، سيف بن ذى يزن را زاده بود . سپس از ابرهه نيز فرزندانى آورد . ذى يزن نزد خسرو انوشروان رفت و در برابر سياهان از او يارى خواست و به زبان حميرى او را ستود . آن چكامه را براى خسرو ترجمه كردند . خسرو آن را خوش يافت و او را صله بخشيد و به دو گفت دربارهء كار تو رسيدگى خواهم كرد . او همچنان مانند بردگان مقيم درگاه وى بود تا زندگى را بدرود گفت . و فرزند ذى يزن رشد كرد و جوانى شد و مىپنداشت كه فرزند ابرهه است . يك بار مسروق به او گفت : نفرين خدا بر تو و پدرت باد ! سيف نزد مادر خويش رفت و گفت : پدر من كيست ؟ گفت : ابرهه ! گفت : نه ، به خدا اگر ابرهه پدر من بود ، مسروق مرا و او را دشنام نمىداد . آنگاه مادرش حقيقت را به او گفت كه پدرش نزد كسرى رفته است و كسرى او را يارى نداده است پس آنگاه آن جوان آماده شد و نزد قيصر رفت و شكايت كرد ، اما قيصر پاسخى به شكايت وى نداد تا اينكه او نزد نعمان بن منذر ، پادشاه حيره ، آمد و با او دربارهء رفتن به نزد كسرى مشورت كرد . نعمان به او گفت من هر سال يك بار به مهمانى نزد او مىروم ، تو درنگ كن تا هنگام آن فرا رسد . او نيز چنين كرد . سپس به همراه او نزد كسرى رفت . هنگامى كه خسرو در حال حركت بود سيف بن ذى يزن خود را به او رسانيد و به او گفت : پادشاها ، مرا نزد تو ميراثى است . و سپس گفت : من فرزند آن پيرمردى هستم كه نزد تو آمد و از تو يارى خواست و تو به او وعده دادى . . . آنگاه خسرو او را شناخت و به راه خود ادامه داد تا به قصر خويش رسيد و در ايوان به زير تاج نشست و تاج او همچون قدحى [ 1 ] بزرگ بود و از رشته‌هايى زرين آويخته بود . هر كس او را مىديد از هيبت وى به زانو درمىآمد و نعمان بن منذر براى سيف بن ذى يزن از خسرو بار خواست ، او نيز بار داد . چون خسرو را ديد از هيبت وى به سجده افتاد . و به دو گفت : بيگانگان بر سرزمين ما چيره شده‌اند و من آمده‌ام كه تو ياريم كنى و پادشاه سرزمين من باشى . خسرو گفت : سرزمين تو دور است و كم سود است و نمىتوانم

--> [ 1 ] در متن ما « عقنقل » ( به معنى قدح ، يا ريگ انبوه به هم پيوسته ) و در تاريخ طبرى ، چاپ دخويه ، ( ب 21 ) 2 / 946 « قنقل » ( به معنى پيمانهء بزرگ ) آمده است . ولى در التيجان ، ص 304 گويد : « و كان تاجه مثل الهيكل » .